تبليغاتX
ايلياد

امروز بار دیگر لیدر اصلاحات با حرکتی مثبت، با شرکت در انتخابا ت مجلس نهم (رفراندوم)، از آخرین ضربه بر پیکر نحیف جنبش اصلاحات جلو گیری کرد.

خاتمی با شرکت در این انتخابات، پیامی نمادین به نظام داد که اصلاحات در چار چوب قانون در صحنه حاضر خواهد بود، اصلاحات خود پایبند قانون است و خود را مقید به این اصل می‌داند هر چند که تظلمی بر آن روا شده باشد.

امروز خاتمی نشان داد که با درون گفتمان می‌توان اصلا... حات را پیش برد.

این‌‌‌ همان تئوری مهندس مرحودم بازرگان بود...

امیدوارم که نظام به این موضوع توجه کند!

+ نوشته شده در Sat 3 Mar 2012ساعت 11:37 توسط ایلیا پیرولی |

بامداد امروز بود که ضربات انگشت باران، شیشه های آپارتمانم را در آغازین روزی که من تولد یافته بودم نوازش کردند.

و من تا ساعتها فقط و فقط در آرامشی عجیب و در حسی نوستالژیک به موسیقیایی گوش نواز باران،گوشهایم را مانند یک کودک به انتظار در آغوش کشیده شدنش توسط پدر و مادرش تیز کرده بودم.

امروز نیز باران می بارید ، بارانی که همیشه مونسم بوده و خواهد بود.

شاید مرگم نیز در باران باشد.

امروز باران با باریدن خود، یکبار دیگر پیراهن نویی را بر تنم پوشانید.

و امروز باران دوباره با من سخن گفت: وقتی نمانده است...

+ نوشته شده در Mon 21 Nov 2011ساعت 4:35 توسط ایلیا پیرولی |

گفته بودم تو که از حال دلم باخبری

پس چرا می خندی؟

با تو از حادثه عشق نگفتم هر شب

طعم شیرین لبت مشق نکردم هر شب

این روزها  احساس می کنم که موجودی بی خود هستم.

این روزها فکر می کنم که چرا من تو ما و شما اینجاییم.

این روزها دیگر مثل گذشته نیستم...

وقتی که این روزها آزادی به راحتی در کما فرو می رود دیگر چه چیزی را می توان گفت؟

وقتی که این روزها دلمان برای دلمان نمی تپد دیگر چه چیزی را می توان گفت؟

وقتی که این روزها آدمیان ملعبه دست قدرتمندان هستند دیگر چه چیز را می توان گفت؟

آیا تو نشانی از آدمیت را در کوچه های این خاک یافته ای؟

اگر یافته ای به من هم نشان بده...

منتظرم.

+ نوشته شده در Tue 25 Oct 2011ساعت 4:53 توسط ایلیا پیرولی |

نمي دانم شايد ديده و يا شنيده باشيد كه مسئولي در باره موضوعي سخن مي گويد اما بعد ها آن را تكذيب مي كند و يا اصلا اگر بعد ها با او مراجعه كنيد و همان پرسش را مطرح كند بار ديگر سخني كاملا متضاد از سخن اولي خود مطرح مي كند.

يا وعده ها و برنامه هايي اعلام مي كنند كه اصلا عملي نیست و يا تنها يك شعار پوپوليستي است.

قطار مي‌رود   تو مي‌روي   تمام ايستگاه مي‌رود    و من چقدر ساده‌ام     كه سال‌هاي سال     در انتظار تو     كنار اين قطار رفته  ايستاده‌ام   و همچنان   به نرده‌هاي ايستگاه رفته    تكيه داده‌ام!

شايد اين شعر استاد قيصر نمونه بارز احوال ما در اين روزها باشد.

آسمان روزهاي كشور مان هرگز آبي نبوده است اما حداقل گه گاهي مايل به آبي بوده ولي حالا انگار ديگر از اين رنگ هم خبري نيست.

وعده هاي پوچ، حالا كابوسي براي اين ملت شده است

+ نوشته شده در Sat 8 Oct 2011ساعت 2:2 توسط ایلیا پیرولی |

در بحبوحه بحران اقتصادي يورو و دولت اوباما، بزرگترين اختلاس بانكي كشور همچون النينويي بود كه اقتصاد ورشكسته و بحران زده ما را در نورديد.

اختلاسي كه هنوز بعد از گذشت مدتها سرنخ آن در دسترس نيست.

شايد روزي روزگاري تاريخ در اين باره گواهي دهد.

تاريخ مدعي است كه اين سرزمين هميشه در بحران بوده است. گاهي بحران تهاجم دشمن، گاهي بحران قحطي و خشكسالي، گاهي بحران سياسي و گاهي هم ...

اما در اين چند ساله بحرانها آن هم از نوع اقتصادي آنچنان به هم گره خورده اند كه نمي توان به اين سادگي سرنخ آن را يافت.

اختلاس بانكي تلنگري بر بدنه نحيق اقتصادي و اجتماعي كشور بود كه بدانيم ما داراي كشوري هستيم يا لحظه هاي بحران.

 

+ نوشته شده در Thu 6 Oct 2011ساعت 3:30 توسط ایلیا پیرولی |

اين روزها كه مي‌گذرد ديگر حس خاكستري بودن در من نيست، ديگر احساس مي‌كنم كه مدت كوتاهي فرصت دارم و بايد بهترين باشم و در لحظه زندگي كنم.

هر لحظه را با زيبايي و هنرمندانه بگذرانم.

اين روزها با اينكه تا انحناي استخوانهاي تنم درد امانم را بريده اما حس خوبي دارم.

انگار دغدغه‌هايم بيشتر شده و حس جديدم به من مي‌گويد كه به همان آدم ايده‌آل كه بودي برگرد.

به همان آدمي كه زماني براي آرمانهايش حاضر بود مرگ دوست داشتني را همانند سامورايي‌هاي  تنها بپذيرد و به او لبخند بزند.

اين روزها كه مي‌گذرند حس مي كنم بار ديگر با خدا آشتي كرده‌ام.

بيشتر و بيشتر او را حس مي‌كنم.

آي نمي داني كه چقدر اين روزها احساس آرامش دارم.

+ نوشته شده در Wed 23 Mar 2011ساعت 23:2 توسط ایلیا پیرولی |

مي حواهم دوباره اگر مرگ به من مجالي داد دوباره و از نو بنويسم.

اين بار با تفكري نو مي حواهم با شماها حرف بزنم و از ديدگاه هايتان بهره مند بشوم.

مي خواهم با شماها آشنا بشوم و آشنايي قصه اي است كه تو آغازش مي كني ...

+ نوشته شده در Tue 22 Feb 2011ساعت 3:10 توسط ایلیا پیرولی |

دست های خسته ای پيچيده با حسرت

 

چشم هايی مانده با ديوار روياروی

 

چشمها را می شود پرسيد

 

 

جای من خالی است

 

جای من در عشق

 

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

 

جای من در شوق تابستانی آن چشم

 

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

 

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

 

جای من خالی است

 

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

 

من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!

 

می شود برگشت

 

می شود برگشت و در خود جستجويی داشت

 

 در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!

 

در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!

 

می شود برگشت

 

تا دبستان راه کوتاهی است

 

می شود از رد باران رفت

 

می شود با سادگی آميخت

 

می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد

 

جای من خالی است

 

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

 

جای من در درس نقاشی

 

جای من در جمع کوکبها

 

جای من در چشمهای دختر خورشيد

 

جای من در لحظه های ناب

 

جای من در نمره های بيست

 

 جای من در زندگی خالی استj

 

 

 

+ نوشته شده در Tue 30 Nov 2010ساعت 17:34 توسط ایلیا پیرولی |

يادت مي آيد كه در ايستگاه راه آهن وقتي كه از دور نگاهم بدرقه راهت بود ، احساس كردم كه تو به من گفتي ديگر براي هميشه نمي بينمت يادت مي آيد... تو رفتي و ديگر چشمهايم نتوانست تورا پيدا كند اما قلبم سوزشي عميق را حس كرد و اشكهايم از گونه ام سرازير شد.آن روز هوايي باراني و غمناك بود كه غمناكي اين هوا آنچنان درونم را شعله ور كرده بود كه ديگر احساسي چون رهايي و بي قيدي در من به وجود نياورد.يادت مي آيد آن روز براي هميشه من مردم و رها شدم .... امروز هم هوا باراني است و من تو را در پس ابرهاي باراني دوباره ديدم ، نگاه همان نگاه بود و افسوني چشمهايت همان افسونگري چند سال پيش بود... سالها بود كه مي خواستم به تو بگويم كه من ديگر رها شده ام و قلبم را به من پس بده اما تو را نمي يافتم ... تو را هميشه مي ديدم اما در روياها و تا مي خواستم به تو بگويم و با تو حرف بزنم تو پنهان مي شدي و ديگر هر گز باز نمي گشتي...حالا دوباره تو را ديدم و اين بار تو خواستي من را ببيني  اما من نمي توانستم پس از سالها ديدن دوباره تو  برايت بگويم ، بگويم آنچه را نمي خواستم بگويم ... گريه هايم امانم را بريده  بود و بغضم پس از سالها در زير باراني كه بر تنمان مي باريد تركيد وبسان باران بر گونه هايم جاري شد. تو هم پس از سالها نمي دانم شايد تو هم بغض داشتي و تركيد و گريه بود ديالو گهاي عاشقانه ما دو تا... من و تو گريه كرديم و گريه كرديم و  فهميديم كه سالهاهاست كه من و تو ديگر براي هم مرده ايم و اين بار هر دو رها شديم ، رها  رها  و رها امروز هوا باراني است و تو هر چند كه ديگر براي من نيستي اما هوايت ، همان هوايي بود كه در اين روز باراني به من هديه داد امروز هوا غمناك است و من  تو را در كوچه دلم دوباره ديدم . با همان نگاه و با همان چشمها و   حسرتي كه هميشه در دلم باقي گذاشتي....همين خسته تر از من ، به خدا راست مي گويم كه تو ... دلم هواي هواييت را كرده اما ديگر ... زمانه گذشته و روشني حقيقت برايم نمايان شده  و نمي توان زمان را برگردان به عقب  تو رفتي و صادقانه به انتظار تو نشستم اما چقدر سادهلوحانه بود  انتظارت را ... امروز روز باراني بود و من به حقيقت زلالي دلت دل بستم ... براي هميشه وامروز چقدر راحتم وقتي واقعيت را پذيرفتم  خسته تر از من اين را باور كن كه در اين هواي باراني دوباره من آرامش پيدا كردم.خسته تر از منهميشه ياد تو را در كوچه دلم نگه مي دارم

 

+ نوشته شده در Sat 6 Nov 2010ساعت 2:25 توسط ایلیا پیرولی |

هی بگیم که هر جامعه ای شکاف خاص خودش دارد هی شکاف فقیر و غنی را تو تمام فیلم هایمان نشان بدهیم اما برای ملتی که دولتش آروزها و آرمانهایی منحصر به فرد دارد دیگر نباید پذیرفت جامعه مستأصل را.

دیروز پسری را دیدم که هزار کیلومتر دورتر از خانه اش ودر میان این شهر بی در و پیکر مردانه امرا معاش می کرد او تنها 12 سال داشت  تنها 12 بهار را دیده بود ...  می دانم که او یکی از هزار ان کودکی است که نان آور خانواده اشان است.

دیروز کارنامه موفق برنامه ریزی برای جامعه را دیدم...

ناخود آگاه به یاد شعری از شل سیلور استاین افتادم که در آن شاید به نوعی آروزهای پسرک 12 ساله بلوچی را بیان می کرد.نميتوانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.ولی خیلی وقتها كاري را كه تو ميخواستي انجام داده ام.

دستم را تا جايي كه ميتوانستم دراز كردم ،

شايد بتوانم آنچه تو ميخواستي به دست آورم.

اما انگار من آن نيستم كه تو ميخواهي.

براي آنكه نميتوانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.

نميتوانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم.

براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني،كاري از من برنمي آيد.

ميگويي آغوشت باز است،اما خدا ميداند براي چه كسي.

نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.

نميتوانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.

نميتوانم ، نميتوانم.

پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن.

هر چند من در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.

اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو ، زماني با من بود.

اما هيچ گاه دستش به خورشيد و ابرها نرسيد.

شاید پسرک خود یک قوی سپید پوشی است که مهاجرت را برای خود برگزیده است....

فقط می توانم بگویم که چشمهایم برای تو

 

+ نوشته شده در Wed 8 Sep 2010ساعت 21:33 توسط ایلیا پیرولی |

حالا تو بگو که دیگه سینما رفتن برایت لذت نداره  اما من باز هم می گم سینما عشق اول و آخر من است  جالب تکنیک های سینما تو ایران ارتقاء یافته اند اما هنوز هم اون سالنهای قدیمی دوران کودکی ام همچنان لحظات نوستالزیک و غریبانه زندگی واقعی مارا نشان می دهند.

همیشه دلم برای سینما بهمنی می سوزد که برای اولین بار در عمرم من را با سینما آشنا کرد اما افسوس که دیگر سینما بهمنی وجود ندارد و به خاطره ها پیوسته است.

رفتم و برای آخرین بار سینما بهمن را دیدم که داشت آخرین سانسنش را به مردمی که بر پرده سفید رنگ آن مات شده بودند .

انگار آخرین اشک های خود را می ریخت و من را به یاد فیلم کابوی نیمه شب انداخت جایی که داستین هافمن در آغوش دوستش جان داد.

یک تماشاگر گفت: با تمام شدن این سینما عمر من نیز تمام شده است.

+ نوشته شده در Sat 4 Sep 2010ساعت 23:8 توسط ایلیا پیرولی |

همیشه او را دوست داشت و دلش می خواست هر لحظه کنار هم باشند.

به همین خاطر وقتی ازدواج کرد به شوهرش گفت :"اون مثل خواهرم می مونه
و شاید هفته ای هفت روز بیاد خونه مون ...از نظر تو که عیبی نداره؟"
مرد خندید و گفت :" چه عیبی داره؟؟!"
***

زن اشکهایش را پاک کرد و به آلبوم عکسهای مدرسه اش نگاه انداخت

و زیر لب گفت: "کاش آرزو نمی کردم همیشه کنارم باشی ، که حالا هوویم شده ا !!"

+ نوشته شده در Fri 3 Sep 2010ساعت 20:6 توسط ایلیا پیرولی |


+ نوشته شده در Fri 20 Aug 2010ساعت 22:27 توسط ایلیا پیرولی |

گاهی وقت ها می شه که با شکست در یک کار و یا یک موضوع نفس راحتی کشید انگار که دیگر گرانیگاه هولناک زمین تو را به خودش جذب نمی کند و مث فضانوردها تو فضا در پرواز هستی اون موقع بهترین لحظه است مث اسمیت تنهایی دونده استقامت که فهمید نمی توان به آرمانهای زمینی دل بست نمی دونم تا به حال اصلا این تجربه را داشته ای البته اگر معنی حرف هام را متوجه باشی...

+ نوشته شده در Sat 31 Jul 2010ساعت 22:53 توسط ایلیا پیرولی |

با راهاندازی سایتilyanews.com می توانید با من ارتباط برقرار کنید و اندیشه هایمان را با هم مبادله کنیم.


+ نوشته شده در Sun 6 Jun 2010ساعت 22:31 توسط ایلیا پیرولی |

شايد اگر زماني فيلمهاي چارلز ديكنز را مي ديديم، آنقدر به مذاقمان خوش مي آمد كه خود رايكي از قهرمانان آن داستان مي پنداشتيم.

مسعود ده نمكي ، سرانجام يك سريال با هزينه دولتي ساخت/ سريالي كه بارها و بارها در اين رسانه به اصطلاح ملي تكرار شده است/ سريال دارا و ندار يك داستان نخ نما شده داشت/دست اندركاران اين سريال حتي نتوانسته اند گوشه اي از حس نئو رئاليستي را به تماشگر القا، كنند/ چرا ما نبايد آدماها را آنگونه كه هستند ببينيم ،آدمها سياه و سفيد هستند، باور كنيد آقاي ده نمكي كافي است نگاهي به خود، به اين سازمان عريض و طويل ، به دستمزدهايي كه به بازيگران اين سريال پرداخته شده است و همچنين نگاهي به اقتصاد فلج شده كشور داشته باشيد شايد، آنگاه بتوانيد سوژه هاي بهتري بيابيد.

آقاي ده نمكي آغاز فقر كجاست؟ جامعه، ساختار حكومت و يا....

كاش مي شد قبل از ساخت اين سريال ، فيلمهاي كارگردانان برجسته سينماي ايتاليا نظير ويسكونتي، روسيلي ، دسيكا و...را مي ديديد تا آنگاه استيصال  و درماندگي جامعه فقر زده كشورمان را بهتر به تصوير مي كشيديد!

چرا بايد هميشه نگاه مان يك سويه و شعور مخاطب را به سخره بگيرد.

بس است ، آنقدر اين گونه فيلمها را به خورد مردم دادند؟!

+ نوشته شده در Wed 7 Apr 2010ساعت 1:40 توسط ایلیا پیرولی |

دوره گرد در سرماي بي‌سابقه آخرين روز سال ودر شيشه‌هاي مه گرفته غروب كه خرامان خرامان سياهي بر روشني آن غلبه مي‌كرد از ميان كوچه پس كوچه ها مي گذشت./ دوره گرد داد مي زد: كهنه قالي مي‌خرم ، كاسه و ظرف سفالي مي خرم ..../ در آن سو تر، دختركي پشت پنجره خانه كلنگي شان به دورگرد داخل كوچه نگاهي انداخت./ دخترك بابا را كه به كنجي از اتاق خزيده بود نگاهي انداخت و گفت: من گشنه‌ام .../ اشك در چشمهاي آكنده از شرمندگي بابا حلقه زد و با خود گفت: اي خدا شكرت، اول عيد است و نان در سفره نيست .../ دخترك حرفهاي بابا را يواشكي گوش كرده بود دوان دوان خود را به دوره گرد رساند و گفت: آقا سفره خالي مي خريد؟!

عيدي خود را تقسيم كنيد شايد ، شايد وظيفه دولت را تا حدودي انجام داده باشيد.

+ نوشته شده در Sun 21 Mar 2010ساعت 21:21 توسط ایلیا پیرولی |

بوي عيدي، بوي توت، بوي كاغذ رنگي/ .../ با اينا زمستنو سر مي كنم/ با اينا خستگيمو در مي كنم.../دخترك دستفروش به دستهاي خود نگاهي انداخت و چشمان پر از غم خود را به اطراف دوخت /  چند روزي مانده به بهار و هميشه اين روز براي او تراژديك ترين ايام زندگي اش بود/ دخترك چشم روي هم گذاشت و دستانش را قلاب كرد/ لبخند زنان به فكر فرو رفت/ لباسي نو، سفره اي رنگين و... / صداي شلوغي ها چشمانش را گشود و هيچ اثري از دستفروشي هايش را نديد/ آن سو تر ماموران شهرداري را ديد كه بساط دستفروشها را جمع آوري مي كردند.

+ نوشته شده در Mon 1 Mar 2010ساعت 2:42 توسط ایلیا پیرولی

احمد بازنشسته،‌مانند همه هم‌دوره‌هاي خود در سهام عدالت شركت كرده بود/همين كه اعلام شد سود سهام از طريق بانكها پرداخت مي‌شود با عجله خود را به اولين بانك عامل رساند/ پولي براي او واريز نشده بود همانطور كه با عجله آمده بود به سوي شركت سهامي رهسپار شد، اما نه كسي بود جواب بدهد و نه پولي براي او در نظر گفته شده بود/ازانتهاي خيابان ...  به راه افتاد و از ميان شلوغي جمعيت كه به مانند او گرفتار شده بودند خود را رهانيد و تازه‌ معني پوپوليستي بودن را كه شب پيش پسرش به او گفته بود فهميد!

+ نوشته شده در Wed 24 Feb 2010ساعت 1:33 توسط ایلیا پیرولی

دستهايش ديگر از سوز سرما نمي‌توانستند داريه‌اش را نگهدارند، بهمن ماه بودودر عصرگاهي‌ روزي از آن  بايد از لحظه‌هاي مانده‌خود استفاده مي‌كرد/آسمان گرفته بود همانند او دلي پراز آشوب داشت، يكي گفت: احتمال بارش باران زياد است. ديگري گفت:‌اگر باراني ببارد زود ريزشش قطع مي‌شود چرا كه ديگرزمستان جاي خود را به بهار مي‌دهد/او در پروسس ذهنش صداها را‌هجي مي‌كرد كه ناگاه ريزش باران آغازشد/عابران به هر سويي براي فرار از تركش‌هاي باران مي‌گريختند ولي او ماند ...چشمهاي خاكستري و پر از اندوه خود را به انتهاي سقف آسمان دوخت و لبانش همانند غنچه‌اي بارور شد/باران مي‌باريد اما اين‌ باران براي او مهاجرت از سرزمين اندوه و تنهايي بود/تورا با تمام وجود ديد و اندوهش را با تو تقسيم كرد/اندوهي كه هميشه اورا همانند پرنده هايي به تبعيد مي برد. 
+ نوشته شده در Mon 22 Feb 2010ساعت 1:52 توسط ایلیا پیرولی