امروز بار دیگر لیدر اصلاحات با حرکتی مثبت، با شرکت در انتخابا ت مجلس نهم (رفراندوم)، از آخرین ضربه بر پیکر نحیف جنبش اصلاحات جلو گیری کرد.
خاتمی با شرکت در این انتخابات، پیامی نمادین به نظام داد که اصلاحات در چار چوب قانون در صحنه حاضر خواهد بود، اصلاحات خود پایبند قانون است و خود را مقید به این اصل میداند هر چند که تظلمی بر آن روا شده باشد.
امروز خاتمی نشان داد که با درون گفتمان میتوان اصلا... حات را پیش برد.
این همان تئوری مهندس مرحودم بازرگان بود...
امیدوارم که نظام به این موضوع توجه کند!
و من تا ساعتها فقط و فقط در آرامشی عجیب و در حسی نوستالژیک به موسیقیایی گوش نواز باران،گوشهایم را مانند یک کودک به انتظار در آغوش کشیده شدنش توسط پدر و مادرش تیز کرده بودم.
امروز نیز باران می بارید ، بارانی که همیشه مونسم بوده و خواهد بود.
شاید مرگم نیز در باران باشد.
امروز باران با باریدن خود، یکبار دیگر پیراهن نویی را بر تنم پوشانید.
و امروز باران دوباره با من سخن گفت: وقتی نمانده است...
پس چرا می خندی؟
با تو از حادثه عشق نگفتم هر شب
طعم شیرین لبت مشق نکردم هر شب
این روزها احساس می کنم که موجودی بی خود هستم.
این روزها فکر می کنم که چرا من تو ما و شما اینجاییم.
این روزها دیگر مثل گذشته نیستم...
وقتی که این روزها آزادی به راحتی در کما فرو می رود دیگر چه چیزی را می توان گفت؟
وقتی که این روزها دلمان برای دلمان نمی تپد دیگر چه چیزی را می توان گفت؟
وقتی که این روزها آدمیان ملعبه دست قدرتمندان هستند دیگر چه چیز را می توان گفت؟
آیا تو نشانی از آدمیت را در کوچه های این خاک یافته ای؟
اگر یافته ای به من هم نشان بده...
منتظرم.
نمي دانم شايد ديده و يا شنيده باشيد كه مسئولي در باره موضوعي سخن مي گويد اما بعد ها آن را تكذيب مي كند و يا اصلا اگر بعد ها با او مراجعه كنيد و همان پرسش را مطرح كند بار ديگر سخني كاملا متضاد از سخن اولي خود مطرح مي كند.
يا وعده ها و برنامه هايي اعلام مي كنند كه اصلا عملي نیست و يا تنها يك شعار پوپوليستي است.
قطار ميرود تو ميروي تمام ايستگاه ميرود و من چقدر سادهام كه سالهاي سال در انتظار تو كنار اين قطار رفته ايستادهام و همچنان به نردههاي ايستگاه رفته تكيه دادهام!
شايد اين شعر استاد قيصر نمونه بارز احوال ما در اين روزها باشد.
آسمان روزهاي كشور مان هرگز آبي نبوده است اما حداقل گه گاهي مايل به آبي بوده ولي حالا انگار ديگر از اين رنگ هم خبري نيست.
وعده هاي پوچ، حالا كابوسي براي اين ملت شده است
در بحبوحه بحران اقتصادي يورو و دولت اوباما، بزرگترين اختلاس بانكي كشور همچون النينويي بود كه اقتصاد ورشكسته و بحران زده ما را در نورديد.
اختلاسي كه هنوز بعد از گذشت مدتها سرنخ آن در دسترس نيست.
شايد روزي روزگاري تاريخ در اين باره گواهي دهد.
تاريخ مدعي است كه اين سرزمين هميشه در بحران بوده است. گاهي بحران تهاجم دشمن، گاهي بحران قحطي و خشكسالي، گاهي بحران سياسي و گاهي هم ...
اما در اين چند ساله بحرانها آن هم از نوع اقتصادي آنچنان به هم گره خورده اند كه نمي توان به اين سادگي سرنخ آن را يافت.
اختلاس بانكي تلنگري بر بدنه نحيق اقتصادي و اجتماعي كشور بود كه بدانيم ما داراي كشوري هستيم يا لحظه هاي بحران.
اين روزها كه ميگذرد ديگر حس خاكستري بودن در من نيست، ديگر احساس ميكنم كه مدت كوتاهي فرصت دارم و بايد بهترين باشم و در لحظه زندگي كنم.
هر لحظه را با زيبايي و هنرمندانه بگذرانم.
اين روزها با اينكه تا انحناي استخوانهاي تنم درد امانم را بريده اما حس خوبي دارم.
انگار دغدغههايم بيشتر شده و حس جديدم به من ميگويد كه به همان آدم ايدهآل كه بودي برگرد.
به همان آدمي كه زماني براي آرمانهايش حاضر بود مرگ دوست داشتني را همانند ساموراييهاي تنها بپذيرد و به او لبخند بزند.
اين روزها كه ميگذرند حس مي كنم بار ديگر با خدا آشتي كردهام.
بيشتر و بيشتر او را حس ميكنم.
آي نمي داني كه چقدر اين روزها احساس آرامش دارم.
اين بار با تفكري نو مي حواهم با شماها حرف بزنم و از ديدگاه هايتان بهره مند بشوم.
مي خواهم با شماها آشنا بشوم و آشنايي قصه اي است كه تو آغازش مي كني ...
دست های خسته ای پيچيده با حسرت
چشم هايی مانده با ديوار روياروی
چشمها را می شود پرسيد
جای من خالی است
جای من در عشق
جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت
جای من خالی است
من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!
می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجويی داشت
در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آميخت
می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد
جای من خالی است
جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشيد
جای من در لحظه های ناب
جای من در نمره های بيست
جای من در زندگی خالی استj
دیروز پسری را دیدم که هزار کیلومتر دورتر از خانه اش ودر میان این شهر بی در و پیکر مردانه امرا معاش می کرد او تنها 12 سال داشت تنها 12 بهار را دیده بود ... می دانم که او یکی از هزار ان کودکی است که نان آور خانواده اشان است.
دیروز کارنامه موفق برنامه ریزی برای جامعه را دیدم...
ناخود آگاه به یاد شعری از شل سیلور استاین افتادم که در آن شاید به نوعی آروزهای پسرک 12 ساله بلوچی را بیان می کرد.نميتوانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.ولی خیلی وقتها كاري را كه تو ميخواستي انجام داده ام.
دستم را تا جايي كه ميتوانستم دراز كردم ،
شايد بتوانم آنچه تو ميخواستي به دست آورم.
اما انگار من آن نيستم كه تو ميخواهي.
براي آنكه نميتوانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.
نميتوانم به عمق افكارت راه يابم و خواست هاي تو را حدس بزنم.
براي يافتن آنچه تو در رويا در پي آني،كاري از من برنمي آيد.
ميگويي آغوشت باز است،اما خدا ميداند براي چه كسي.
نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.
نميتوانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.
نميتوانم ، نميتوانم.
پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن.
هر چند من در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.
اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو ، زماني با من بود.
اما هيچ گاه دستش به خورشيد و ابرها نرسيد.
شاید پسرک خود یک قوی سپید پوشی است که مهاجرت را برای خود برگزیده است....
فقط می توانم بگویم که چشمهایم برای تو
همیشه دلم برای سینما بهمنی می سوزد که برای اولین بار در عمرم من را با سینما آشنا کرد اما افسوس که دیگر سینما بهمنی وجود ندارد و به خاطره ها پیوسته است.
رفتم و برای آخرین بار سینما بهمن را دیدم که داشت آخرین سانسنش را به مردمی که بر پرده سفید رنگ آن مات شده بودند .
انگار آخرین اشک های خود را می ریخت و من را به یاد فیلم کابوی نیمه شب انداخت جایی که داستین هافمن در آغوش دوستش جان داد.
یک تماشاگر گفت: با تمام شدن این سینما عمر من نیز تمام شده است.
به همین خاطر وقتی ازدواج کرد
به شوهرش گفت :"اون مثل خواهرم می مونه
و شاید هفته ای هفت روز بیاد
خونه مون ...از نظر تو که عیبی نداره؟"
مرد خندید و گفت :" چه
عیبی داره؟؟!"
***
زن اشکهایش را پاک کرد و به آلبوم عکسهای مدرسه اش نگاه انداخت
و زیر لب گفت: "کاش آرزو نمی کردم همیشه کنارم باشی ، که حالا هوویم شده ا !!"
مسعود ده نمكي ، سرانجام يك سريال با هزينه دولتي ساخت/ سريالي كه بارها و بارها در اين رسانه به اصطلاح ملي تكرار شده است/ سريال دارا و ندار يك داستان نخ نما شده داشت/دست اندركاران اين سريال حتي نتوانسته اند گوشه اي از حس نئو رئاليستي را به تماشگر القا، كنند/ چرا ما نبايد آدماها را آنگونه كه هستند ببينيم ،آدمها سياه و سفيد هستند، باور كنيد آقاي ده نمكي كافي است نگاهي به خود، به اين سازمان عريض و طويل ، به دستمزدهايي كه به بازيگران اين سريال پرداخته شده است و همچنين نگاهي به اقتصاد فلج شده كشور داشته باشيد شايد، آنگاه بتوانيد سوژه هاي بهتري بيابيد.
آقاي ده نمكي آغاز فقر كجاست؟ جامعه، ساختار حكومت و يا....
كاش مي شد قبل از ساخت اين سريال ، فيلمهاي كارگردانان برجسته سينماي ايتاليا نظير ويسكونتي، روسيلي ، دسيكا و...را مي ديديد تا آنگاه استيصال و درماندگي جامعه فقر زده كشورمان را بهتر به تصوير مي كشيديد!
چرا بايد هميشه نگاه مان يك سويه و شعور مخاطب را به سخره بگيرد.
بس است ، آنقدر اين گونه فيلمها را به خورد مردم دادند؟!
دوره گرد در سرماي بيسابقه آخرين روز سال ودر شيشههاي مه گرفته غروب كه خرامان خرامان سياهي بر روشني آن غلبه ميكرد از ميان كوچه پس كوچه ها مي گذشت./ دوره گرد داد مي زد: كهنه قالي ميخرم ، كاسه و ظرف سفالي مي خرم ..../ در آن سو تر، دختركي پشت پنجره خانه كلنگي شان به دورگرد داخل كوچه نگاهي انداخت./ دخترك بابا را كه به كنجي از اتاق خزيده بود نگاهي انداخت و گفت: من گشنهام .../ اشك در چشمهاي آكنده از شرمندگي بابا حلقه زد و با خود گفت: اي خدا شكرت، اول عيد است و نان در سفره نيست .../ دخترك حرفهاي بابا را يواشكي گوش كرده بود دوان دوان خود را به دوره گرد رساند و گفت: آقا سفره خالي مي خريد؟!
عيدي خود را تقسيم كنيد شايد ، شايد وظيفه دولت را تا حدودي انجام داده باشيد.
بوي عيدي، بوي توت، بوي كاغذ رنگي/ .../ با اينا زمستنو سر مي كنم/ با اينا خستگيمو در مي كنم.../دخترك دستفروش به دستهاي خود نگاهي انداخت و چشمان پر از غم خود را به اطراف دوخت / چند روزي مانده به بهار و هميشه اين روز براي او تراژديك ترين ايام زندگي اش بود/ دخترك چشم روي هم گذاشت و دستانش را قلاب كرد/ لبخند زنان به فكر فرو رفت/ لباسي نو، سفره اي رنگين و... / صداي شلوغي ها چشمانش را گشود و هيچ اثري از دستفروشي هايش را نديد/ آن سو تر ماموران شهرداري را ديد كه بساط دستفروشها را جمع آوري مي كردند.
احمد بازنشسته،مانند همه همدورههاي خود در سهام عدالت شركت كرده بود/همين كه اعلام شد سود سهام از طريق بانكها پرداخت ميشود با عجله خود را به اولين بانك عامل رساند/ پولي براي او واريز نشده بود همانطور كه با عجله آمده بود به سوي شركت سهامي رهسپار شد، اما نه كسي بود جواب بدهد و نه پولي براي او در نظر گفته شده بود/ازانتهاي خيابان ... به راه افتاد و از ميان شلوغي جمعيت كه به مانند او گرفتار شده بودند خود را رهانيد و تازه معني پوپوليستي بودن را كه شب پيش پسرش به او گفته بود فهميد!